دومین روز مهد

امروز هم مثه دیروز صبح زود بیدار شدیم و راهی مهد شدیم.توی راه ازم قول میگرفت که از مهد بیرون نرم.منم بهش گفتم بیرون توی ماشین منتظرشم.آخه اگه بیام تو بچه های دیگه هم دلشون مامان می خواد.

به نظرش منطقی اومد.

وقتی رسیدیم از قضا همه داشتن با هم شعر می خوندن و سر و صدا بود.یهویی برگشت.ولی مربی شون بغلش کرد و بردش.منم یه نیم ساعتی وایستادم و وقتی دیدم مشکلی نداره رفتم و تا ظهر به کارام رسیدم.وقتی رفتم دنبالش خیلی غریبانه اومد و گفت مامان!!! اومد و بغلم کرد.

-آفرین پسرم خیلی ماه بودی.بزرگ شدی

-نه ! هنوز بزرگ نشدم.یه کم گریه کردم.

-عیب نداره .حتماً چون یه ذره دلت واسه من تنگ شده بوده.ولی حسابی تو مهد کیف کردی ها!!

-نه دلم کم تنگ نشد.خیلی زیاد تنگ شد.

-دوستم پیدا کردی؟

-آره

-اسمش چیه؟

-بچه

خلاصه اوضاع روز دوم خیلی بهتر بود.امیدوارم فردا بهتر هم بشه.

 

/ 0 نظر / 7 بازدید