اگر دیر آمدم...

خدا رو شکر که سروش مامان از روزی که پست قبل رو نوشتم روبراه و روپا شد. اما این خود من بودم که دچار آنفولانزای سخت شدم. آنفولانزایی که تا حالا اینجوریش رو ندیده بودم. خداروشکر که گذشت.

توی این هفته اتفاقات زیادی افتاد. دایی جون علی اومد و واسه سروش یه سوغاتی بزرگ آورد (یه ماشین حمل زباله بزرگ که از واقعیش یه چیزی کوچیکترهچشمک) و تنها سه روز اینجا موند که من توی این سه روز اصلاً ندیدمش چون حالم خوب نبود اما سروش حسابی با داییش گشت و سرش بند بود.

توی مدت بیماری من سروش 6 شب کنار مامانی خوابید و پیش مامان نیومد. بعد از این همه وابستگی سروش این اتفاق هم تقریباً عجیب بود.متفکرابرو

اتفاق بعدی این بود که دیروز اتفاقی متوجه نوشته های سروش شدم. حروف انگلیسی رو بدون اینکه بهش آموزش داده باشیم  می نویسه. اونهم از روی یه بازی پازل که روی گوشی منه. گوشی رو گذاشته بود جلوش و با زدن کلیدهای بازی حروف و اعداد انگلیسی رو رونویسی می کرد. البته دستخطش واقعاً عالی بود و من لذت بردم. جالب تر اینکه اسم بعضی هاشون رو هم می دونه.بغل

/ 4 نظر / 5 بازدید
محبوبه مامان الینا

سلام عزیزم.خدارو شکر که بهتر شدی عزیزم[قلب]دست دایی مهربون درد نکنه با هدیه عالیش[قلب]ای جان به گل پسر باهوش[ماچ]

مریم مامان مهتا

خدارو شکر که حالتون خوبه مریم جون چند روزی که نبودی من نگران شدم ، هر چند تا به حال همدیگرو ندیدیم ولی به هر حال دوستیم تو این دنیای مجازی [لبخند] اتفاقا منم یه پست اولین ها برای مهتا آماده کردم که وقت نشده عکساشو بزارم [نیشخند] من آموزش غیر مستقیم رو خیلی می پسندم چقدر عالیکه سروش خودش نوشتن رو شروع کرده [قلب]

فریده

سلام مامان مهربون[قلب] خوبین؟[قلب] بلا از سروش جون دور باشه الهی[ماچ]