دیدار با اهل قبور

طبق یه رسم سنتی در این سه روز از ماه به زیارت اهل قبور می روند و برای اونها خیرات می کنندتشویق. ما هم طبق همین رسم روز  جمعه صبح بیدار شده و طبق هماهنگی با مامانی و بی بی جون و خاله جون راهی بهشت رضا شدیم. واقعاً مسیر شلوغ بود. وقتی رسیدیم ساعت تقریباً ۱۲ و نیم شده بود. بعد از ما هم دایی مصطفی و خونواده رسیدن اونجا و سروش و زینب دختر کوچولوی دایی مصطفی که با سروش فقط ۲ ماه فاصله سنی دارن حسابی بازی کردن.

دو ساعتی اونجا بودیم و سر خاک چند تا از اقوام رفتیم و بعدش هم برگشتیم خونه. سروش هم با اینکه خسته بود عصر نخوابید. ساعت ۶ من و مامانی برای خرید بیرون رفتیم که سروش باز هم با ما نیومد و گفت خونه مامانی پیش خاله جونش می مونه. شب هم ساعت ۹ موقع برگشت بابا رو از خونه برداشتیم و با هم رفتیم دنبال سروش که از بس خوابش گرفته بود شده بود انگری سروشکلافه! به محض ورود توی ماشین خوابش برد.

پ.نوشت: دیروز صبح سروش میگفت مامان بجای بهشت رضا بریم استرالیا! نمیشه؟! 

-چقدر هم شبیه همن این دوتا!نیشخند

/ 3 نظر / 9 بازدید
دریا

الهییییییییییی خوب بچه راست میگه استرال خیلیی وبه[نیشخند][بغل]

سپیده

آره خیلی شبیهن این دو تا وروجک دوست داشتنی، خیلی ممنون برای دعات عزیزم[گل]

محمدرضا

زیارت قبول... خدا رحمتشون کنه.... سروش چی داره توو دستش همون زرافه معروف....؟[لبخند]