اومدن خاله و دایی

خاله و دایی روز پنج‌شنبه نزدیکای ظهر رسیدن و سروش خیلی خیلی خوشحال شد. روز اول که تا آخر شب دائماً دنبالشون بود و اجازه نمی‌داد بدون اون جایی برن. شب هم وقتی بهش گفتم بیا بریم بخوابیم گفت: من میخوام پیش دایی بخوابم. گفتم مامان جون شب دلت واسه من تنگ میشه ها! 

گفت: من دلم واسه دایی خیلی تنگ شده الان. دیگه واسه شما نمیشه.چشم

وقتی ازش پرسیدم مامان و بیشتر دوست داری یا دایی رو؟ بدون معطلی گفت: دایی جونو! بعدشم یادش اومد من مامانشم و دلم میشکنه گفت: هر دوتا تونو. چشش توی چشای مامانی افتاد گفت: همه تونو! من همه رو دوست دارم. خدا بهم گفته همه رو دوست داشته باشم. بغل

 

 

/ 8 نظر / 20 بازدید
مریم مامان مهتا

واااای چه پسر مهربونی با مهمونای عزیزت بهت خوش بگذره سروش جان مریم جون چشمت روشن همیشه شاد باشین

محبوبه مامان الینا

ای جووووووووووووونم[قلب] خدا گفته همه رو دوست داشته باشم[ماچ]

شهرزاد مامان حسین

ای جونم. هزار آفرین به گل پسر مهربون و خوش قلب. خوش بگذره در کنار دایی جون.

مامان سام

قربونت برم مهربوووووووووووون که هوای همه رو داری[ماچ][ماچ]

فریده

ای جونم با این شیرین زبونیاش و دل مهربونش[بغل][ماچ]

محبوبه مامان الینا

[ماچ]