شلوغی این روزها

دیروز عصر سروش و من، دوتایی با اتوبوس‌های بی‌آرتی روانه خونهٔ مامانی شدیم. هم روز عید بود و هم اینکه چند روز بود نرفته بودیم. مسیر خیلی خیلی شلوغ بود. یک چیزی در حد وحشتناک. سروش که اصلاً از بی‌آرتی خاطرهٔ شلوغی و ازدحام رو نداشت و همیشه روی هر صندلی که دلش میخواست می‌نشست؛ این دفعه با دیدن این هم جمعیت شوکه شده بود. ما تونستیم چهارمین اتوبوس رو سوار بشیم. چون سه تای اول اونقدر شلوغ بودند که نمی‌‌شد حتی روی پلهٔ آخرش ایستاد. خلاصه وقتی رسیدیم خونهٔ مامانی واقعاً نفس راحتی کشیدیم.

آقاجون برامون بستنی خریدن. جای خاله جون خیلی خالی بود. واقعاً خالی بود. خاله هم با شروع ترم رفته دانشگاه و خونهٔ مامانی خلوت شده. تازه دایی علی هم واسه مرحلهٔ بعد قبول شده و داره راهی میشه. دیگه خونهٔ مامانی خیلی خیلی خلوت خواهد شد. 

خلاصه دیشب قانون رو شکستیم و شام خونهٔ مامانی موندیم و سروش سرِ ساعت نخوابید. باباجون هم واسه شام به ما پیوست و شب سه‌تایی برگشتیم خونه و تا تند تند کارامون رو کردیم شد ساعت۱۲.

 

 

 

/ 3 نظر / 14 بازدید
شهرزاد مامان حسین

خونه مامانی خیلی کیف می ده. می ارزه به خاطرش گاهی همه قوانین دنیا رو شکست.[چشمک]

مامان سام

ایشاالله همیشه جمعتون جمع باشه و شادی مهمون خونتون و سروش جون هم سالیان سال در کنار خانواده زندگی همراه با آرامش داشته باشه[قلب][ماچ]

محمدرضا

حیف.... قدردان نبودیم ایام خوش کودکی را... و امروز دردهایم پا به پایم بزرگ شده.... ببوس روی ماه سروش عزیز رو.