همکار کوچولوی من

روز یکشنبه تمام روز پیش مامانم بود و یادی از من نکرد. حتی وقتی موقع ناهار دیدمش و گفتم به من سر نمی‌زنی ... جوابی نداد و تنها بشقابش رو برداشت و دور زد و اومد کنار من نشست. بعدازظهر وقت دکتر داشتم. وقتی بهش گفتیم بیا بریم گفت من نمیام. من پیش مامانی می‌مونم. خلاصه ما رفتیم و فسقل خان خونه  پیش مامانم موند.

صبح دوشنبه با اصرار زیاد اومد کنارم نشست تا توی کارهام به من کمک کنه. من می‌خوندم  و عسلکم یادداشت می‌کرد. نوشته‌هاش یک سری خطوط درهمه اما قسمت جالبش اینه که بعضی‌ها رو شبیه حروف فارسی می‌نویسه و برای بعضی حروفش دندونه و نقطه میذاره. 

خلاصه که خیلی کمکم کرد و کارهام خیلی پیش رفتدروغگونیشخند.

برنامه‌های کلاسی سروش این روزها فعلاً تعطیله تا اوضاع کاری من یا بابا کمی سبکتر بشه و بالاخره یک کدوممون بتونیم برنامه بردن به کلاس و آوردنش رو بعهده بگیریم. احتمالاً برنامه‌هاش رو برای بعد از عید تنظیم کنم که هم هوا بهتره و هم شرایط کاری شاید سبکتر بشه و هم تکلیف خیلی از موضوعات کاری دیگه تا اون موقع مشخص میشه.

دیشب که داشتیم صحبت میکردیم یکی از دوستان گفت این روزها مثل برق و باد میگذرن و نکته جالبش هم اینجاست که هیچکس ناراحت از زود گذشتنش نیست و شکایتی نمیکنه. گویا کسی بدش نمیاد این روزها زود بگذرند. وقتی نگاه کردم دیدم بیراه هم نیست و یه جورایی توی این شرایط دل ما هم خواهان گذر زودتر این روزهاست. 


 

/ 4 نظر / 8 بازدید
محبوبه مامان الینا

آی گفتی منم دوست دارم زود بهار شه ...همش میگم اسفند تموم شه تموم شه و بره[ابله]

محمدرضا

همیشه دنبال پایانیم ما.... وقتی به پایان رسیدیم در حسرت از دست دادن ایام میمانیم.... و کاش بدانیم تمام پایان ها دیر نیست... گاهی خیلی زود به پایان میرسیم... پس بگذار لذتی که در این روزهای زود گذر هست را بیشتر ببریم... لذت قد کشیدن و بزرگ شدن سروش زندگی... لذت ببریم حتی از سختی ها... حتی از گره های کوری که به حکم خدا در کارهایمان است... بگذار ایام با دل خود بگذرد... گاهش به شتاب... گاهی آرام