تولدمون رفتش رو هوا

چهارشنبه تولد باباجون بود.من صبح سروش رو بردم مهد که مامانی زنگ زدن  دایی جون (بابای صدرا)هم داره میاد .خوشحال رفتم دنبال سروش و از اونجا هم یکسره رفتیم خونه مامانی و سروش و صدرا با هم کلی بازی کردن.کادوی تولد باباجون رو هم خریدم و مامانی هم زحمت کادو و ناهار و ...رو کشیدن!بعدش زنگ زدم به باباجون که تشریف بیارین ناهار خونه مامانی.

بابا گفت من عصر قرار دارم  و چون باید پروژه مون رو تحویل بدیم تا شب نمیشه بیام. گفتم عیب نداره!خلاصه تا شب د ایی جون علی هم اومد و کلی بادکنک باد کردیم که باباجون زنگ زد : ما کارمون تا صبح طول میکشهناراحتخلاصه بجای اینکه بابا رو سورپرایز کنیم بابا مارو سورپرایز کرد.خیال باطلبچه ها هم شروع کردن به بادکنک ترکوندن و بازی کردن!!!

دیشب هم ما خونه مامانی موندیم و مسابقات برگزار کردیم و سروش جان تا ساعت ۱۱ و نیم شب بیدار موند که باعث شد صبح خیلی دیر بیدار شه.منم مهد نبردمش

/ 3 نظر / 7 بازدید
محبوبه

آخه، چه حیف. اما به شما و بچه ها که خوش گذشت.

hiden

به هر کس می نگرم بر شکایت است در حیرتم که دنیا به کام کیست.....

ال هام

سلام دوستم یعنی وقتی باباجون سروش سورپرایزتون کرد اونم تااین حد[عجله]شما هیچ شکایتی نکردین[سوال]