روزای اول هفته ما

شنبه صبح با سروش به مهد جدید رفتیم و از آنجاییکه بهش گفته بودم مامان ها رو هم میگذارن بیان توی مهد اصلا مخالفتی نکرد که هیچ خوشحال هم بود.اما توی مهد ما که هیچی نگفتیم؛ خودش هم اصلاً به روی مبارک نیاورد که باید بره سر کلاس بشینه و تمام مدت توی محوطه بازی کرد و گاهی هم رفت توی کلاس ها سرک کشید. بعدشم بعد دوساعت گفت مامان بیا بریم خونه.بعدشم توی خونه تا شب دو بار انیمیشن ماداگاسکار ۱و ۲ رو دید و حسابی کیف کرد.

شب هم موقع خواب عزمش رو جزم کرد تا فردا سر کلاس بره و بشینه.

روز دوم هم که روز یکشنبه باشه اینقدر آروم و قشنگ توی کلاس رفت که مربی و مدیر با تعجب بیرون اومدن گفتن این بچه به شما وابستگی نداره؟؟!تعجب

گفتم:چرا داره .الان فقط چون قول داده داره میاد تو...

بعدشم ۱ ساعت و نیم منتظر نشستم.یهو بعد یک ساعت و نیم از کلاس با چشم گریون اومد بیرون.مربیش گفت دلش یهویی واسه تون تنگ شده.

مدام می گفت: مامان دوستت دارم.خیلی خوبی که اینجایی.من دلم برات تنگ شده بود. هنوز میذاری من کاغذ نقاشی تو قیچی کنم.

گفتم:آره که میذارم.

بعدشم توی راه گفت:یه بچه ای تو کلاس گریه کرد گفت مامانم رو می خوام،مامانم رو می خوام.بعدش ساکت شد؛ ولی باز من دلم یهویی تنگ شد برای مامانم.

 

/ 4 نظر / 6 بازدید
محمدرضا

آخی نازی....[لبخند] خوبه که بهش سخت نمیگیرین واسه شرکت توو کلاس ها... بودنتون امنیت میاره براش... باشین کنارش تا قدم هاشو محکم زمین بزاره.....

آرزو مامان آرش

سلام مریم جون خوبی؟ یک کوچولو طول میکشه تا عادت کنه. اولش برای ما بیشتر از خودشون سخت است. [چشمک] آرش که فکر کنم دو سه ماهی طول داد تا عادت کنه و اشک من و خودش را در نیاره. سروش گل را ببوس.

farzane

چقدر پسرکم سر قولش بوده

مامان دیبا و پرند

سلام دوستم می بینم که داری مرد بارش میاری. قول میده و سر قولش می مونه. خدا قوت مامان گل و آفرین سروش عزیز. [قلب]