دوباره کلاس

دو جلسه قبلی کلاسش برگزار شد و سروش در کلاس با اهتمام شرکت کرد. آخر جلسه به مربیش میگه: مربی دوستت دارم! بندهٔ خدا مربی هم: منم تو رو دوست دارم.

به علت چند جلسه غیبت دیروز پنج شنبه مربیشون یه کم اضافه‌تر وایساد و چرخ و فلک رو کمی بیشتر با سروش تمرین کرد.

چند روزی حال مامانی روبراه نبود. خداروشکر از امروز حالشون بهتره. 

پنج شنبه شب سروش با بی‌بی جون رفتن مجلس عزاداری. آخر شب بود که یه بنده خدایی اومد در خونه‌مون و گفت مثه اینکه بچه تو مسجد خوابش برده و حاج‌خانوم نمی‌تونن بیان. اونوقت بود که آقاجون و بابا با هم رفتن دنبالش و خواب آوردنش خونه.

امروز صبح هم با بابا و آقای مهندس همکار بابا رفتن نمایشگاه. 

 

 

/ 10 نظر / 17 بازدید
مامان سام

قربونت برم با اون مهربونیت.خوش به حال مربیت که تو رو در کنارش داره و حسابی لذت می بره[قلب][ماچ]

محبوبه مامان الینا

مربی دوستت دارم ! [خنده][بغل] ای جونم که اینقدر مهربونی عزیزم[قلب]

فریده

آخی تو مسجد خوابش برده[ماچ] دلم میخواست عکس اون لحظه که خواب بوده رو ببینم[قلب] بچها تو خواب خیلی ناز میشن[قلب]

محبوبه مامان الینا

[قلب]

مریم مامان مهتا

چه پسر با احساسی [قلب] بچه ها همیشهعاشق مامان جون و باباجونن دختر منم همینطور[قلب]