پسرک تبلت‌دار موبایل‌دار ام‌پی‌فور دار بدون فرهنگ

امشب زیگ کوچولوی خونه رو بردم پارک. هوا عالی شلوغی پارک در حد مطلوب و ...

خلاصه سرسره بازی که کرد رفتیم اونور پارک که کمی هم تاب تاب کنه. 

وقتی رسیدم یه کلاس دومی سوار تاب بود و دوتا بزرگ‌تر از اون هم رو دوتا تاب نشسته بودن. وسطیه(یکی از اون بزرگا) حدود ۱۲ سال داشت و یه کوله داشت که توش تبلت و ام پی فور و گوشی داشت. گویا از ورزش برگشته بودن و منتظر والدینشون بودن که بیان دنبالشون. خلاصه اینکه داشت فخر میفروخت به اون یکی بزرگه که من مرتضی پاشایی گوش میدم و تبلتم چنین و چنانه...

پسر کوچیکه تا من و زیک رو دید پیاده شد. مامانا اومده بودن و منتظر بودن بچه هاشون رو سوار کنن. باز هم اون یکی بزرگه کمی مقاومت کرد ولی باز پیاده شد تا کوچولوها بشینن.

سبحان این پسر وسطیه خیلی باسرعت تاب میخورد و بی‌ادبانه با همه صحبت می‌کرد. شاید نیم ساعت طول کشید تاب خوردنش و بینش دوبار تاب‌های دیگه خالی و پر شد. دوباره زیک رو سوار کردم.که دیدم به خانوم روبرویی گفت پیاده نمیشم. دوستاش گفتن پیاده شو دیگه این خانوما میگن...

گفت: نمیشم میخان چیکار کنن؟! خودمم دارم میشنوم و محل نمیدم.

دوستش گفت منم میخام سوار شم

گفت: اینو پیاده کن. و به تاب ما اشاره کرد. گفتم شما خودت بیا پایین که خیلی وقته داری تاب میخوری.

گفت نمیخام . اگه نری!!! خودم لگد میزنم پیاده‌ات میکنم.

دوستاش هم اومدن جلو و پاشون رو آوردن سمت تاب ما که بزنن. مامانای دیگه هم رفتن کنار.واکنش خاصی نداشتن. نخواستم جلو زور گوییش کم بیارم. رو کردم به دوستاش و گفتم ببینم پاتو آوردی جلو من میدونم و شما. لحنم جدی بود و ترسیدن. 

فقط لحن تهدید داشتند که خانوم بچه ات رو بردار...

فکر کن چند تا ۱۲ ساله تهدیدت کنن..

سبحان هم گفت من الان خودم بیرونش میکنم نترسین...

و شروع کرد به چرخ دادن تاب... وخودش رو نزدیک تاب بچه میکرد. منم با آرامش بچه رو تاب دادم و جالب بود برام که حدود ۱۲ تا مامان اونجا بود و هیچکدوم به  طرفداری از من نیومد...

روی نیمکت ها تماشا میکردن...

گفتم مامور پارک رو صدا که کردم میدونه با شما...

گفت من خودم مامور پارکم و خودش و دوستاش شروع کردن هههههه خندیدن...

نگاه کردم ماموری دو رو بر نبود...

دستم رو بلند کردم و دو تا نوجووون که یه هوا بزرگتر از این بودن رو صدا کردم. گفتم آقایون بی زحمت مامور پارک رو صدا کنین...

دو سه تاییشون اومدن جلو. گویا با سبحان آشنا بودن ولی لفظ آقایون اثر کرده بود و سعی کردن مثه آقا برخورد کنن. بهش تذکر دادن که بیاد پایین و محل نداد .. همینجور داشتن با هم بحث می کردن که مامور رو دیدم و از دور دستم رو تکون دادم.مامور اومد سمت مون.. حس کردم کمی ترسیده. دوستاش رفتن زودتر به ماموره بگن که من اذیت می کنم ولی خب اونم فهمید. وقتی اومد گفت بیا پایین. پسرک ترسیده بود اما جلو دوستاش غرور داشت. یه کم تاب رو یواش کرد که ماموره رفت و پشت گردنش رو گرفت و از تاب کشیدش پایین...

صداش در نیومد...

رفت سراغ کوله اش.

حس کردم کمی خورد شده. 

دلم نیومد وایسم. اون کلاس دومی رو که دوستش بود صدا کردم و گفتم بیا سوار شو من دارم میرم.

گفت شما که میخاستین برین چرا وایسادین این بیچاره پیاده شه.

گفتم واسه این که حق بقیه رو رعایت کنه از این به بعد....

و اومدم و مامانها با خیال راحت رفتند دور تاب و نوبت وایسادن

تو راه فکر می کردم من چجوری باید به پسرم یاد بدم که حقوق بقیه رو رعایت کنه. 

/ 0 نظر / 32 بازدید