سروش مامان
متولد آبان ۱۳۸۸ 
پيوندهای روزانه

پنجشنبه شب صدرا و مامان و باباش جایی دعوت داشتن که من و سروش اونا رو رسوندیم رستوران که نزدیک پارک بود.من و عسلک باهم رفتیم پارک. واقعا از دیدن پارک تعجب کردم.تمام استخرها رو خالی کرده بودن تا حتماً خونه تکونی کنن.تمام غرفه ها هم با اینکه شب جمعه بود خالی بودند.خلاصه اینکه ما دویدیم و دویدیم تا به وسایل بازی رسیدیم.اونجا خیلی بهش خوش گذشت چون تنها چند تا خونواده اونجا بودن که بچه های هم سن و سال سروش داشتن و سراغ اون سرسره بزرگه نمی رفتن.سروش و من با هم رفتیم سراغ سرسره.اولش مردد بود که می تونه یا نه.اولین بار که رفت بالا کلی کیف کرد.مخصوصاً اینکه چند تا جوون هم رسیدن و کلی تشویقش کردن. خلاصه رقباش شده بودن بچه های ۲۰-۲۵ ساله.بعدش هم رفت روی تار عنکبوته و با یه دختری به اسم اسما آشنا شد که بهش کمک می کرد بالا بره.خلاصه اینکه بزور از پارک اومدیم بیرون!بعدش هم سر راه دایی جون و بقیه رو برداشتیم و رفتیم خونه مامانی.

جمعه هم خونواده دایی و جون جون و مامانی و بی بی جون اومدن خونمون و عصری هم ساعت ۵ دایی حرکت داشت.هرچند هنوز روابط سروش و صدرا بسیار گذری هست و یه لحظه واسه هم غش میکنن و لحظه بعد دارن باهم دعوا میکنن ولی در کل هر دفعه از دفعه قبل خیلی خیلی بهتر هم رو درک می کنن.این عکس یکی از اون لحظه هاس

مودممونم رو بالاخره وایرلس کردیم.چقدر اوضاع اینجوری بهتره


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: سروش و صدرا , سروش


تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱۱ | ٧:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : من | نظرات ()
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

امکانات وب