سروش مامان
متولد آبان ۱۳۸۸ 
پيوندهای روزانه

روز جمعه دو جا دعوت داشتیم. ناهار رو نتونستیم بریم چون باباجون سر کار بود و ما هم دوتایی تنها نمی تونستیم بریم بیرون. شب هم مجلس بله برون دخترعمه من بود که سروش جان ارادت خاصی بهشون داره و خیلی خوشحال بود عروسی خونه اوناست و اصلاً هم کوتاه نمی‌اومد. از قضا از صبح برف شروع کرد به باریدن و تا غروب حسابی برف نشست روی زمین. ولی ما همچنان مصر به رفتن بودیم. شب یه تاکسی گرفتیم و همراه مامانی و بقیه رفتیم به عروسی. موقع رفتن اوضاع زیاد ناجور نبود. اونجا هم سروش حسابی دست زد و کیف کرد. خصوصاً آخر وقت که همه مهمونها رفته بودن و نوه‌های عمه حسابی دور سروش رو گرفتند(خصوصاً ایمان) و بردنش توی اتاق و صدای بزن و بکوبشون بلند شده بود. ماشین اومد دنبالمون و از اونجایی که حسابی بوران شده بود سریع سوار شدیم و بعد با ماشین مثل لاک پشت برگشتیم طرف خونه. نزدیکهای خونه بودیم که توی کمربندی ماشین کنترلش رو از دست داد و از سمت راست به سمت چپ لیز خوردیم و به گاردریلهای وسط بولوار برخورد کردیم. ماشین درست برعکس مسیر ایستاده بود و تکون نمی خورد و این ماشین های دیگه بودن که مارو رد می‌کردن. ولی حسابی توی ماشین سکوت برقرار بود. راننده‌مون دوباره امتحان کرد و این بار از سمت چپ به سمت راست لیز خوردیم و تمام عرض کمربندی رو برعکس رفتیم و اونور به گاردریل ها برخورد کردیم(البته یواش).

و فقط خدا بود که مارو نگه داشت و ماشین ها با فاصله کمی از کنارمون رد شدند و هیچ کی به هیچ کی برخورد نکرد و ماشین دوباره دور زد و راه افتادیم. برامون هم جالب بود هم نفس گیر. سروش تمام مدت خواب بود و اصلاً یه ذره هم متوجه نشد.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: سروش , مهمانی


تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱۳ | ٧:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : من | نظرات ()
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

امکانات وب