سروش مامان
متولد آبان ۱۳۸۸ 
پيوندهای روزانه

امروز صبح از خواب بیدار شد، درحالی‌که من هنوز خواب بودم.کنارم نشست و من رو درگیر بازی کرد و به همین بهانه بیدارم کرد. کتابش رو آورد و قرار شد هر کدوممون نقش یکی از شخصیت‌های داستان را بازی کنه. قسمتی از داستان که قرار بود تمساح(سروش) بیاد و گاو ترسو(من) رو گول بزنه تا بیاد جلو و شکارش کنه، زودتر از قالب بازی دراومد و درِگوش گاوه گفت: ازین به بعد هر چی گفت به حرفش گوش نده. می‌خواد تورو بخوره!!!خنده

 

دوتا تمساح داره! رفته دوتاش رو آورده میگه مامان بیا با اینا بازی کنیم.

میگم: باشه! یکیشون بیاد و این گوزن رو بخوره.

میگه: نه مامان اینا خوبن. مهربونن. حیوونا رو نمی‌خورن. اینا فقط آب میخورن.

میگم: اونوقت از گرسنگی می‌میرن. غذا چی می‌خورن تا گرسنه نشن؟

میگه: نه مامان اینا مثلِ...مثلِ....مثلِ فرشته‌ها می‌مونن که آب نمی‌خورن!غذا نمی‌خورن اما از گرسنگی هم نمی‌میرن.

من:تعجبخندهبغل

خلاصه این که تمساح‌ها هم مثل اینکه می‌تونن فرشته باشن.چشمک

پ.ن. دو روز پیش رو با باباجون به هیئت ژیمناستیک رفته تا از نزدیک بچه‌ها رو ببینه و اگه خوشش اومد کلاس ژیمناستیک ثبت نامش کنیم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: سروش


تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٢٦ | ٥:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : من | نظرات ()
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

امکانات وب