سروش مامان
متولد آبان ۱۳۸۸ 
پيوندهای روزانه

یه هفته ای هست که نیومدیم. عروسی و مسافرت هر دو بدو بدو شد و چیز زیادی از هر دو نفهمیدیم. از وقتی هم که برگشتیم کلاسهای خودم شروع شده و یه روز در میان کلاس دارم. ولی تنها روزی که خیلی بهمون خوش گذشت روز یکشنبه بود که صبح با سروش رفتیم خونه مامانی و سروش و محمدصدرا رو گذاشتیم اونجا و بعدش با خانوم داداشم و خاله فائقه رفتیم استخر بعدشم توی راهِ برگشت دایی مصطفی زنگ زد و گفت پایه این بریم بلال خوری؟ ما هم که پایه!!!خوشمزه

با خانوم دایی رفتیم واسه کوچولوی تازه دنیا اومده دایی(حسین کوچولو) هر کدوم یه لباس خریدیم و بعدشم رفتیم خونه و مامانی و بقیه رو برداشتیم و رفتیم خونه دایی و بعدشم جنگل و اونجا هم کلی خنده و کباب کردن بلال و آب بازی و شام و خلاصه جای همگی خیلی خوش گذشت. هم به ما و هم به بچه ها.

نقاشی بالا اثر هنری محمد صدرای عزیز منه

 

این عکس رو تهران گرفتم قبل از حرکت.میز کنارمون هم یکی از قهرمان های پاورلیفتینگ نشسته بود با خانومش. سروش هم اینجا تازه از خواب بیدار شده.

اینم حسین کوچولو، پسر تازه دنیا اومده دایی مصطفی-روز پنجشنبه ۲۴ مرداد دنیا اومده

 

اینم محمد صدرا(برادرزاده ام) در حال کباب کردن بلال ها

این هم عکس سروش در حال بالا رفتن از درخت

محمدصدرا بالای درخت-به علت تاریکی هوا و فلش زدن دوربین اکثر عکس ها با چشم بسته می افتاد

این هم عکس زینب دختر شیطون دایی مصطفی-فسقلی از همون بالا پرید پایینتعجب

 

این هم بلال هایی که اون شب خوردیم و الحمدلله که نمردیم-یا سوخته شده بود یا خامنیشخند

 

بعد از مراسم بلال خوری و شام، دایی مصطفی ما رو به یک سافاری برد که بسیار بسیار هیجان انگیز بود و این عکس رو هم بعد از اتمام مسیر و در نوک قله گرفتماسترس

روز سه شنبه هم دایی جون علی اومد خونه ما و سروش رو برداشت و برد خونه مامانی تا با محمدصدرا با هم بازی کنند. شب هم باباجون رفت دنبالش و وقتی برگشت خونه خواب بود.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: سروش , گردش , سروش و صدرا , سفر


تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۳٠ | ۱:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : من | نظرات ()
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

امکانات وب