سروش مامان
متولد آبان ۱۳۸۸ 
پيوندهای روزانه

عید فطر همگی مبارک و درود فراوون بر رسول خدا.

و اما قصه این هفته ما:

دایی جون به همراه محمد صدرا و خانوم دایی چند روزی هست مشهد اومدن. سروش از همون روز اول بی تاب رفتن پیش محمد صدرا بود و همچنان هم با هم بسیار دوست بوده و علاقه مندند که پیش هم بمونند.  

دیشب موقع برگشت از خونه مامانی سروش توی راه توی ماشین خوابید و من هم پیشنهاد دادم بریم واسه اش یه عیدی کوچولو بگیریم. بعد دیدن یه عالمه اسباب بازی یه ماشین کوچولوی قرمز براش خریدم. بابا هم سر چهار راه یه شاخه گل خرید. هنوز خونه نرسیده بودیم که سروش از خواب بیدار شد و آب خواست. وقتی بهش عیدیش رو نشون دادم خیلی ابراز احساسات کرد و گفت: مامان من خیلی کیف کردم. دوستت دارم مامان. بعد از دیدن گل هم گفت: وااااااااااااای ممنونم. مامان من تو تلوّدت برات بُشباب میخرم شما هم کیف کنی!قلب

 من: تعجب واقعاً تعجب کردم چون اصلاً انتظار چنین وعده ای رو نداشتم

من: حالا چرا عزیزم بشقاب؟قلب

سروش: همینجوریبغل

پ.ن: توی این هفته یک عروسی دعوت داریم که هم سفر حساب میشه هم عروسی. البته سفرش از اون سفرهاست که در حال بدو بدو  باید باشیم. سه شنبه بلیط رفت و پس فرداش بلیط برگشت داریم.

امیدوارم همه زوج ها خوشبخت بشوند. 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: سروش , ایام مناسبت , عید , سروش و صدرا


تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱۸ | ۸:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : من | نظرات ()
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

امکانات وب