سروش مامان
متولد آبان ۱۳۸۸ 
پيوندهای روزانه

روز قبل چون باباجون توی خونه مهمون داشت من و سروش ساعت ۲ و نیم رفتیم خونه مامانی. اونجا سروش بازی کرد تا نزدیکای افطار. مامانی و بقیه می خواستن برن خونه یکی از اقوام افطاری و ما قصد برگشتن به خونه داشتیم که ما رو هم در دقایق نود دعوت کردند و از اون جاییکه سروش خیلی دلش مهمونی می خواست اون هم با مامانی و خاله جونش؛ قرار شد که ما هم بریم. مهمونی واقعاً عالی بود و سروش ۳ تا هم سن و سال برای بازی داشت و کلی با هم آتیش سوزوندن. 

 

این هم سروش کنار دایی من

بعد از افطار هم تا مامانی رو گذاشتیم خونه شون و با سروش برگشتیم خونه، توی راه خوابش   برد. ساعت رو که نگاه کردم ۱۲ شده بود.

این روزا سروش بعضی وقتا با نشنیده گرفتن حرفای من و بابا واقعاً کلافه مون میکنه.کلافه نمی دونم چرا ولی یه وقتایی این قدر خوب و حرف گوش کن میشه که باور نمی کنیم و یه وقتایی آنچنان با هم کنتاکتیم که باز هم باور نمی کنم طرفم یه بچه است که هنوز ۴ سالش هم تموم نشده. بهرحال بعد از هر دفعه که بهش ابراز ناراحتی می کنم میاد و میگه مامان ببخشین دفعه بعد زود گوش میدم ، زود جواب میدم.

 

ببینیم کی این قول ها محقق می شود؟!ابرو


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: سروش , مهمانی


تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢٦ | ٦:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : من | نظرات ()
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

امکانات وب