سروش مامان
متولد آبان ۱۳۸۸ 
پيوندهای روزانه

شنبه صبح با سروش به مهد جدید رفتیم و از آنجاییکه بهش گفته بودم مامان ها رو هم میگذارن بیان توی مهد اصلا مخالفتی نکرد که هیچ خوشحال هم بود.اما توی مهد ما که هیچی نگفتیم؛ خودش هم اصلاً به روی مبارک نیاورد که باید بره سر کلاس بشینه و تمام مدت توی محوطه بازی کرد و گاهی هم رفت توی کلاس ها سرک کشید. بعدشم بعد دوساعت گفت مامان بیا بریم خونه.بعدشم توی خونه تا شب دو بار انیمیشن ماداگاسکار ۱و ۲ رو دید و حسابی کیف کرد.

شب هم موقع خواب عزمش رو جزم کرد تا فردا سر کلاس بره و بشینه.

روز دوم هم که روز یکشنبه باشه اینقدر آروم و قشنگ توی کلاس رفت که مربی و مدیر با تعجب بیرون اومدن گفتن این بچه به شما وابستگی نداره؟؟!تعجب

گفتم:چرا داره .الان فقط چون قول داده داره میاد تو...

بعدشم ۱ ساعت و نیم منتظر نشستم.یهو بعد یک ساعت و نیم از کلاس با چشم گریون اومد بیرون.مربیش گفت دلش یهویی واسه تون تنگ شده.

مدام می گفت: مامان دوستت دارم.خیلی خوبی که اینجایی.من دلم برات تنگ شده بود. هنوز میذاری من کاغذ نقاشی تو قیچی کنم.

گفتم:آره که میذارم.

بعدشم توی راه گفت:یه بچه ای تو کلاس گریه کرد گفت مامانم رو می خوام،مامانم رو می خوام.بعدش ساکت شد؛ ولی باز من دلم یهویی تنگ شد برای مامانم.

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: سروش , مهد


تاريخ : ۱۳٩٢/۳/۱٩ | ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : من | نظرات ()
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

امکانات وب