سروش مامان
متولد آبان ۱۳۸۸ 
پيوندهای روزانه

پارسال اینموقع داشتیم می رفتیم مکه.عجب مسافرت خوبی بود.واسه هر سه تامون.واقعا هیچ وقت هیچ وقت شیرینیش یادم نمی ره.بالای کوه کنار غار !یادم نمیره و برای تو هر چند وقت یه بار یاد آوری می کنم روزهای شیرین در مسجد النبی رو.روزهایی که بر نمی گرده

یادم نمیره که توی تمام دورهای طواف بغلم بودی و پایین نمی اومدی .توی اون آفتاب و گرما توی بغلم بوسیدمت.توی تمام مدت سعی صفا و مروه بغلم بودی و من یاد بانو هاجر بودم.خسته بودم ولی آب داشتم.دنبال آب نبودم.روی سرم سایبان و آفتاب داغ مکه نمی تابید. میان ماه ما با ماه ایشان تفاوت از زمین تا آسمان است

این جا جاییه که من و سروش چند شب نشستیم و به کعبه نگاه کردیم

یادم نمیره اولین شب توی مکه از تخت افتادی و پلکت زخم عمیقی برداشت.دکتر هتل گفت نباید توی روز بیرون بره و سعی کنین زیاد بیرون نبریدش.زخمی که به عقیده دکتر باید بخیه می خورد و به اصرار من نخورد

یادمه بابا واسه اینکه قول داد آروم بشینه و هیچ تکونی نخوره (اونم دو ساعت) سر صبح، اول وقت، واسه اش یه اسباب بازی گیر آورد.که اونموقع عاشقش بود.یه ماشین میکسر سبز. تمام طول سفر دستش بود. موقع غذا.موقع خواب.همه جا

اینم یه عکس از سروش در حال استراحت و تلویزیوت نگاه کردن در هتل مکه

می خواستیم وارد مسجدالحرام شیم که موقع ورود گفتند:لا لا...!!و سروش ناراحت بود که من باید ببرمش تو.من بیرون ایستادم باهاش و بقیه دوستامون رفتند داخل.ما همونجا ایستادیم.شاید ده دقیقه و من اصرار نمی کردم که سروش از اسباب بازیش بگذره چون اهمیتش رو می دونستم.گذاشتم خودش از اسباب بازی بگذره و بره به امانتداری تحویل بده.که همون سرباز طرفمون اومد و گفت برید داخل ولی اسباب بازی رو پنهان کنید.من به سروش گفتم. اونقدر خوشحال شد که به اون آقا گفت ممنون و خندید تا منظورش رو بفهمونه

و ما توی تاریخ ۲۲ می ۲۰۱۲ مصادف با دوم رجب در مکه و اول رجب در ایران برگشتیم

اینم عکسش موقع برگشت

امیدوارم تو هم در جوانی به این سفر بری و لذت عجیب اونجا رو درک کنی.چون مامان تو همیشه فکر می کرد اول باید به بینش برسه بعد اونجا بره.اما وقتی اونجا رفت فهمید اشتباه می کرده


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: سروش , سفر


تاريخ : ۱۳٩٢/٢/٢٤ | ۱:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : من | نظرات ()
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

امکانات وب