سروش مامان
متولد آبان ۱۳۸۸ 
پيوندهای روزانه

هر روز سوال...

مامان اگه هلیکوپتر سوختش تموم شه و سقوط کنه منفجر میشه؟

من در حالیکه دارم کارهام رو میکنم: آره فکر کنم...

-نه دیگه دیدی حواست نیس...اون سوخته که باعث میشه منفجر شه. وقتی سوختش تموم شده دیگه منفجر نباید بشه.

من:خنثی

[ ۱۳٩٥/۳/۱۱ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ] [ من ] [ نظرات () ]

روزها رو میگذرونیم با شیطنت های تَ‌تَ فینگیلی که روز تا شب مشغولم می‌کنه و شب‌ها همچین می‌اُفتم میخوابم که نمی‌دونم چجوری صبح شد. خواهر و برادر باهم خوبند خداروشکر. ترانه در دوران رهایی از پوشکه و سروش روزهاش رو با مدرسه و بازی با تبلت و کارتون و پارک و بازی میگذزونه. یه مدت یه پیشی کوچولو اومد خونه مون مهمون شد که حسابی دل گل پسرمون بهش وابسته شده بود. اما خب مامانش پیدا شد مثلا و پیشی هم رفت.

عکسش رو میذارم چون میدونم سروش خیلی خیلی دوستش داشت:

 

وقتی پیشی رفت تا چند روزی غصه دار بود. هرجا میرفت یاد گربه اش می‌افتاد. می‌گفت مامان اینجا رو ببین با گربه‌ام اینجا اومده بودم. از اینجا می‌خواست بره بالا که افتاد تو گودال...یا از اینجا نمی‌تونست بره بالا من کمکش کردم و ...! خلاصه هرجایی و هرچیزی اون رو یاد گربه کوچولوش مینداخت.

چند روزی گذشت تا شرایط عادی شد.

امروز که پرشین بلاگ خیلی تو گذاشتن پست اذیتم کرد درست مثل تَ‌تَ ...

اما چندروز دیگه جشن آخر سالِ و سروش مامان پیش ۲ رو هم تموم میکنه. خودش خیلی خوشحال و منتظره. هم برای جشن هم برای تعطیلات...

[ ۱۳٩٥/٢/٢٦ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ من ] [ نظرات () ]

طی دوهفته پیش خیلی نامرتب مدرسه رفت. به دلیل برگزاری جشن (که کلاسهاشون نوبتی برگزار میکردن) چند روزی تو هفته رو تعطیل بود. ضمن اینکه چند روزی رو هم به دلیل اینکه واسه من کار فوری پیش اومد، مدرسه نرفت. 

توی جشن مدرسه سروش توی گروه سرود خوشامدگویی و نمایش اعداد حضور داشت. خیلی خوب بود. من که خیلی لذت بردم. هرچند به دلیل وجود ترانه از کل برنامه‌های جشن چیز زیادی نفهمیدم. 

امروز با صدرای تازه از راه رسیده رفتیم مدرسه دنبال سروش. کلی سورپرایز شد و دوتایی با هم کلی حرف زدن تا رسیدیم خونه مامانی. حالا صدرا خوندن بلده و قراره از من یه کتاب جایزه بگیره. آها یادم اومد...حالا قرار شده من به سروش و صدرا (هر کدومشون) یه کره زمین جایزه بدم نه کتاب.

صدرا تازه از سرماخوردگی فارغ و خیلی خیلی هم لاغر شده. گل پسرمون کاراته میره و تقریباً هر روز ورزش داره. بماند که تمام دوماه گذشته رو به عناوین مختلفی مثل آبله‌مرغون و سرماخوردگی وحشتناک (اسم دیگه‌ای رو نمی‌تونم براش بذارم) در بیماری به سر برده.

سروش کلی با پسردایی جونش تو خونه مامانی بازی کرد. تَ‌تَ فینگیلی هم همینطور. بعد از اومدن بابا همه برگشتیم خونه که بچه ها تو راه از خواب بیهوش شدن.

[ ۱۳٩٤/۱٢/٢ ] [ ٦:٢٠ ‎ق.ظ ] [ من ] [ نظرات () ]

چه روزایی بود...اون زمان فقط ماشین دوست داشت.

[ ۱۳٩٤/۱۱/٤ ] [ ٤:٢۳ ‎ق.ظ ] [ من ] [ نظرات () ]

اینو واسه ام کشیده:

[ ۱۳٩٤/۱۱/٢ ] [ ٩:٤٥ ‎ق.ظ ] [ من ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

امکانات وب